خدا كنه اينجا وقتتون تلف نشه |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
جوونی
از یه جوونی پرسیدن جوونی یعنی چی؟ گفت یعنی عاشق بشی بعد برسی به پوچی باز عاشق بشی بعد برسی به پوچی و همینطور بره تا وقتی که دیگه بهت نگن جوون!| لینک | یکشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٧ - mehdi esmaili |
هرکس روزنه ای است
به سوی خداوند
اگر اندوهناک شود
اگر به شدت اندوهناک شود.
| لینک | چهارشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٦ - mehdi esmaili |
تکرار تکرار تکرار و من که از چرخ دنده ها بیزارم
| لینک | شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦ - mehdi esmaili |
زندگی زیر پوست من موج میزند اما
به چشمان همیشه بسته مشتاق ترم.
| لینک | دوشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٦ - mehdi esmaili |
این تمام شدن یک انسان است.
| لینک | جمعه ۳ آذر ،۱۳۸٥ - mehdi esmaili |
میدونی کوه چقدر بزرگه؟
میدونی چقدر تا دنیای رویاهای زیبا راه هست؟
میدونی چقدر دلم سنگینه؟
میدونی چقدر دلم میخواد به جایی فرار کنم که هیچکس با من نباشه؟
میدونی چقدر دلم بارون میخواد؟
میدونی چقدر دلم میخواد به زمستون عمرم برسم؟
آخه خدا جون من چی بگم که تو انقد حرفت یکه اس؟ کاش آوردن ما به زندگی کار تو بود و از این زندگی رفتن کار خودمون.
(MEGADETH, Symphony Of Destruction)
| لینک | شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٥ - mehdi esmaili |
تپه های پوشیده از برف
درختان پوشیده از برف
راههای پوشیده از برف
آنکه بر برفها قدم نهد رد پایی به جای میگذارد
که آدمی را به تعقیب خویش ترغیب میکند
تپه های پوشیده از برف
درختان پوشیده از برف
راههای پوشیده از برف
و همیشه در جایی نشانی از زندگی.
نور نور نور و باز هم نور. سرخ سفید سبز. نور نور و باز هم نور. استوانه های قطور نور که از سقف تو را نشانه گرفته اند. با هر حرکتی با تو اند گویا ماموریتی دارند٬ ایجاد سایه یا٬ تنها یک همراهی گنگ و بی منظور.
ابر ابر و ابر. ابر ابر وابر که مرا و تو را در بر میگیرد گوئیا ابلیسی در لباس عروسی مرا میبلعد. یک حجم سفید و سبک به شکل آزادی که سرسختانه خون میکند آزادی معصومانه و بیریای تنهای مرا.
جنسی از تقدیر یا اشتباه یا حادثه یا... نمیدانم اما میدانم که راه به پس کوچه های تنگ و تاریک و به هم فشرده تنهایی دارد.
نور هواست در تاریکی زندان اما نورهای سرخ وسفید وسبز پیرامونت در عمق آبهای زیبای رضایتت مرا خفه میکند.
هیچگاه تنفس از هوای بازدم دیگران را تجربه نخواهم کرد این قانون مطلق زندگی من است که همه در جذبه قدرت ماورایی آن هضم خواهند شد. من قلب کوچک و معصوم و تنهایم را برای او خواهم شکفت که تنهایی از عمق بازدمش در جانم نشسته باشد. برای او که چون من در گوشه امن تنهایی و در خلسه صبر منتظر استنشاق همان بازدم باکره باشد. به او که ناخواسته بو نمیکشد هر هوای مسمومی را.
به او که به او که ...
می دانم و نمیدانم.
| لینک | یکشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٥ - mehdi esmaili |
فقط بگم که حظ کردم وقتی خوندم و حيفم اومد که از weblog شايان ندزدمش اميدوارم مث من کيف کنيد:
نامه ي چارلي چاپلين به دخترش
ژرالدين دخترم : اينجا شب است, يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بي سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتي مادرت ، بزحمت توانستم بي اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن , به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليس دورم، خيلي دور ...... اما چشمانم کور باد ، اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند . تصوير تو آنجا روي ميز هست . تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو کجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصي . اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي , آهنگ قدمهايت را مي شنوم و در اين ظلمات زمستاني, برق ستارگان چشمانت را مي بينم. شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايراني است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش . اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي گلهايي که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياري داد, در گوشه اي بنشين , نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم, ژرالدين من چارلي چاپلين هستم . وقتي بچه بود? شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيباي خفته در جنگل ,قصه اژدهاي بيدار در صحرا, خواب که به چشمان پيرم مي آمد, طعنه اش مي زدم و مي گفتمش برو .من در روياي دختر خفته ام . رويا مي ديدم ژرالدين, رويا....... روياي فرداي تو ، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه, فرشته اي مي ديدم به روي آسمان, که مي رقصيد و مي شنيدم تماشاگران را که مي گفتند: " دختره را مي بيني؟ اين دختر همان دلقک پيره .
اسمش يادته؟ چارلي " . آره من چارلي هستم .
من دلقک پيري بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم , و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي . اين رقص ها , و بيشتر از آن , صداي کف زدنهاي تماشاگران , گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهي نيز بروي زمين بيا , و زندگي مردمان را تماشا کن. زندگي آن رقاصگان دوره گرد کوچه هاي تاريک را ,که با شکم گرسنه ميرقصند و با پاهايي که از بينوايي مي لرزد . من يکي ازاينان بودم ژرالدين , و در آن شبها ,در آن شبهاي افسانه اي کودکي هاي تو ، که تو با لالايي قصه هاي من , به خواب ميرفتي, و من باز بيدار مي ماندم در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم، و از خود مي پرسيدم: چارلي آيا اين بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
.......... تو مرا نمي شناسي ژرالدين . در آن شبهاي دور, بس قصه ها با تو گفتم , اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستاني شنيدني است?:
داستان آن دلقک گرسنه اي که در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد بي خانماني را چشيده ام . و از اينها بيشتر , من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند , اما سکه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي خشکاند , احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفي زد داستان من به کار تو نمي آيد , از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است: چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند , خود گريستم .
ژرالدين در دنيايي که تو زندگي مي کني , تنها رقص و موسيقي نيست . نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايي, آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن , اما حال آن راننده تاکسي را که ترا به منزل مي رساند , بپرس , حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت , چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام , فقط اين نوع خرجهاي تو را, بي چون و چرا قبول کند . اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورتحساب بفرستي .
گاه به گاه , با اتوبوس , با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن, و دست کم روزي يکبار با خود بگو :" من هم يکي از آنان هستم ." تو يكي از آنها هستي - دخترم ، نه بيشتر ،هنر پيش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز ميشكند .و وقتي به آنجا رسيدي که يك لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خويش بدان? ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولين تاکسي خود را به حومه پاريس برسان . من آنجا را خوب مي شناسم ، از قرنها پيش آنجا ، گهواره بهاري کوليان بوده است. در آنجا ، رقاصه هايي مثل خودت را خواهي ديد . زيبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ي نورافکن هاي تآتر " شانزليزه" خبري نيست .نور افکن رقاصگان کولي ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آيا بهتر از تو نمي رقصند؟
اعتراف کن دخترم . هميشه کسي هست که بهتر از تو مي رقصد .
هميشه کسي هست که بهتر از تو مي زند .و اين را بدان که درخانواده چارلي ، هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران يا يک گداي کنار رود سن ، ناسزايي بدهد . من خواهم مرد و تو خواهي زيست . اميد من آن است که هرگز در فقر زندگي نکني ، همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي فرستم .هر مبلغي که مي خواهي بنويس و بگير . اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني ، با خود بگو : " دومين سکه مال من نيست . اين مال يک فرد گمنام باشد که امشب يک فرانک نياز دارد ."جستجويي لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را , اگر بخواهي , همه جا خواهي يافت .اگر از پول و سکه با تو حرف مي زنم , براي آن است که ازنيروي فريب و افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم, من زماني دراز در سيرک زيسته ام
, و هميشه و هر لحظه, بخاطر بند بازاني که از روي ريسماني بس نازک راه مي روند, نگران بوده ام, اما اين حقيقت را با تو مي گويم دخترم : مردمان بر روي زمين استوار, بيشتر از بند بازان بر روي ريسمان نا استوار , سقوط مي کنند . شايد که شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد . آن شب, اين الماس ,ريسمان نا استوار تو خواهد بود , و سقوط تو حتمي است .شايد روزي , چهره زيباي شاهزاده اي تو را گول زند, آن روز تو بند بازي ناشي خواهي بود و بند بازان ناشي , هميشه سقوط مي کنند . دل به زر و زيور نبند , زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و خوشبختانه , اين الماس بر گردن همه مي درخشد .......
.......اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ، با او يکدل باش ، به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد . او عشق را بهتر از من مي شناسد. و او براي تعريف يکدلي ، شايسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، اين را مي دانم . به روي صحنه ، جز تکه اي حرير نازک ، چيزي بدن ترا نمي پوشاند . به خاطر هنر مي توان لخت و عريان به روي صحنه رفت و پوشيده تر و باکره تر بازگشت . اما هيچ چيز و هيچکس ديگر در اين جهان نيست که شايسته آن باشد که دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان کند .
برهنگي ، بيماري عصر ماست ، و من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده دار مي زنم .اما به گمان من ، تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريانش را دوست مي داري . بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد . مال دوران پوشيدگي . نترس ، اين ده سال ترا پير تر نخواهد کرد.....
| لینک | سهشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٤ - mehdi esmaili |
به خاك بايسته شدن را انسان،
چگونه خواهيش آموخت
اين خو كرده به زنجيرهاي جهنم آتش را
| لینک | سهشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٤ - mehdi esmaili |

